درست ۸روز از مرگ منوچهر آتشی می گذرد

امشب درست ۸روز از مرگ آتشی می گذرد.نزدیک به دو سال تمام یک شنبه ها با هم بودیم.چند نفرمان ثابت می رفتیم هر ترم در کارگاه کارنامه می نشستیم . بعضی ها  هم اضافه و کم می شدند. گاهی می آمدند و گاهی هم نه.ما به همان اندازه از او کار یاد می گرفتیم از مصاحبتش لذت می بردیم. دیگر جزو دوستانش شده بودیم.مثل بچه اش .

هنوز انقدر از دلتنگی اش پر هستم که نتوانم چیز زیادی بنویسم. می گذارم حرفهایم را برای بعد.وبه شعری که برایش نوشته ام بسنده می کنم.

به «منوچهر آتشی» که زنده است هنوز، پشت میز «کارنامه»


یک‌شنبه
رأس ساعتِ هر بار، دو
دلم به واپسین تو دلواپس بود
که آخرینش
کار از کار تمام «کارنامه»ها گذشت


از کار ما و
تو که گم شدی از صندلی‌ات
از کیفت
از کُتت
وقتی که جیب‌هات

از شعرهای شهری من پر بود
از شعرهای شهری من که اسبانِ بی‌آرزوش
راهی به دشت‌های دیزاشکن تو می‌خواستند
راهی به آتش چشمت، از لابه‌لای مِهی که حنجره‌ات را...
حنجره‌ات را برای صدایی دوباره
هر بار کوک می‌کردی
و ما ساعتمان را
به شعری دیگر
دیگر دلم تنگ نمی‌شود برای خیابانی
که از آهن‌پاره‌ها می‌گذشت تا به تو ختم شود


دیگر ختم تمام خط‌خطی‌هایم را
پای خاک تو می‌گیرم
می‌گیرم دستم را به بی‌مرزی خوابی
که خواستی‌اش
خوابی که خواستی
به تمام زبان‌های دنیا ببینم


۳۰ آبان ۸۴

/ 3 نظر / 14 بازدید
noushin

چراغی خاموش ميشود،لبخندی محو ميگردد،نوری گم ميشود،طلوعی غروب ميکند،ستاره ای ميميرد،غنچه ای پژمرده ميشود،قصه ای به پايان می رسدواين عشق است که می ماند در دنيای سبز واژه ها!قشنگ می نويسی...خوشحال ميشم به منم سر بزنی...

سينا

من يه كبوتر دم تيغ ، تو آخرين جرعه ي آب* من نمي خوام عكسي باشم اسير چارچوب يه قاب* يكي بياد حنجره ش رو واكنه رو به شعر من * يكي بياد از صورت ترانه برداره نقاب * ------- سلام / وبلاگ قشنگی داری/ به من هم سر بزن / پوسترهای درخواستی / موفق باشی

شملک

دلم خیلی گرفت آتشی رو خیلی دوست داشتم