فکر میکنم از اولین یادداشتی که در وبلاگم نوشتم بیشتر از یک سال می گذره.در طول این مدت تقریبا به هیچ پیامی پاسخ ندادم. فقط گاهی می رفتم به وبلاگ های کسانی که برام مطلب می نوشتن سرمی زدم و از پاسخ دادن منصرف می شدم. یعنی به مرور به این نتیجه رسیدم که رسانه ها  همه در ایجاد ارتباط بسیار ناقص عمل می کنند.چرا که اصل ارتباط بی معنی شده.

یاد یکی از شعر هام افتادم:

کوه به کوه رسیده است و دنیا به آخر

ما ماند ه ایم و تمام راه ها   

                          که رفته شده

در عصر ارتباط

بی ربط شده ایم

بی رابطه

بی خط

نقطه

.

امروز که یک نگاهی به لیست پیام ها کردم  یک موضوع برایم خیلی جالب بود و آن هم اینکه فکر می کنم  وبلاگ من بی سرو صدا ترین وبلاگ در کل پرشین بلاگ باشه.این موضوع برام خوشاینده .شاید چندان خوشایندی اش طبیعی به نظر نیاد ولی واقعیت اینه که وبلاگ من دقیقا مثل آن بخشی از منه که کمتر دیده می شه.توضیح بیشتر این که:دو شب پیش داشتم یکی از سی دی های فیلم سفرم به هند را نگاه می کردم و در یک بخشی از فیلم که داشتم با دوربین صحبت می کردم خودم را می دیدم  که اصلا شبیه خودم نبود.حرکات دست و هیجانم موقع شرح یک ماجرا وخنده که در تمام مدت فیلم روی صورتم بود.

اینه که میگم دقیقا وبلاگ من شبیه  وجه پنهان منه.

امروز متوجه شدم که مدت هاست ترجیح داده ام از این فضای مجازی فقط به عنوان یک دفترچه یاد داشت استفاده کنم.یک دفترچه یادداشت مجازی که گاهی دوستانی مجازی یادداشت هایش را می خوانند.