نوشتن یک شعر بسیار بلند به شکل یک منظومه مدتی بود که در سرم شکل می گرفت.جرات نداشتم به چنین کاری دست بزنم ولی این احساس که همه آن چه که می خواهم و امروز از آن پرم تنها در این قالب پیاده شدنی است راحتم نمی گذاشت.همه دلهره ام از این بود که ساختار شعر را نتوانم درست هدایت کنم .

یک روز در خیابان  انقلاب منظومه شعری به چشمم خورد که توجهم را جلب کرد. فکر کردم خواندن چند منظومه بهم کمک می کنه.همین کار را کرد.آنچه که بیش از همه از خواندن این منظومه ها دستگیرم شد این بود که شاعر اصلا خودش را در بند نمی کند.هر چه به ذهنش سرازیر می شود را می نویسد و چون زمان نوشتن چنین کارهایی ممکن است به چند روز برسد او از هر حادثه ای که در حین کار پیش می آید در مسیر ذهن سیالش استفاده می کند.

قوت قلب گرفتم و بعد از چند روز، شعر بود که سرازیر می شد.دو روز تمام فقط می نوشتم.ذهنم از دستم سریعتر حرکت می کرد و گاهی کلمات نصفه و نیمه رها می شدند.

روز سوم که همین پریروز بود بخش های دیگری را اضافه کردم و هنوز که دو روز می گذرد حس می کنم چیز هایی هست که باید به آن اضافه کنم.

تا همین جای کار بسیار راضی ام ولی حس می کنم باید چیزهایی به لابه لای کار

اضافه کنم تا همه آنچه که گفتنی است گفته شود.

قسمت اول آن را می نویسم:

من دروغ می گویم

در هیات یک انسان

میان امعا و احشا خودم ایستاده ام

و سر از کار جهان در نمی آورم

و از کار خودم

که روی این صندلی

تاوان پس داد ه ام

پوسیده ام

نسل به نسل

در انتظار

در حالی که ایمانم را

 از گشودن نخستین کتاب

وا داده بودم

...................

تنها چیزی که می دانم این است که به مجموعه دومم امیدوارم. فکر می کنم مجموعه شعر بعدی من مخاطب های بیشتری را جذب کند.البته تا اینجای کار از فروش کتاب اولم راضی ام .تا الان که کمتر از یک ماه از ورودش به بازار می گذرد حدود ۲۰۰ نسخه فروش رفته و این جای امیدواری داره.هنوز آمار فروش را از کتابفروشی نشر ثالث نگرفته ام.

به زودی یک جلسه نقد و بررسی برای کتاب ترتیب میدم.تا چه پیش آید.

دغدغه ی بزرگی شده بی مخاطبی.هیچ نمی دانم آینده چی می شه.واقعا نمی دانم.ولی برای پاسخ به بحران مطالعه کتاب در ایران فقط می توانم بگویم که باید بپذیریم که مردم ایران ملت اهل مطالعه ای نیستند و این یک واقعیت تاریخی ست.