سیلی خیابان

و اشتهای مصرف

استنشاق می کنم هوای سیگار شهر را

-باد نه--

باد هیچ گاه نمی وزد-

تا گم نشوم در خط کشی ها

سایه ام را نگه می دارم پشت سرم

و هر بار

خدا می داند روزی هزار بار

سلام می دهم به خودم

و هر آنکه آینه در دستش

 

-چراغ نه

چراغی نمی خواهم-

 

و این عبارت کال .کور .کر

در خود نشانی از چراغانی شهر دارد

و بازی بزرگسالانی

که بی خاطره ی کودکی می چرخند

و به چرخ و فلک های شهر هیکل می دهند

 

مادر بزرگ

آستین شب را بالا می زد

و تا صبح

حلیمش پر از هجاهای سعادت بود

هجا هایی که هاج و واج شدند از هیبت حادثه

هجاهایی که هیچ نماند از آن ها

جز سه حرف هیچ

و پنج نقطه

که مثل پنج پرنده سعادت

در خاک جان دادند

پایم نمی کشد به سطر بعد برسم

نمی کشد کشاله های پایم

کشان کشان سطر سطر این شعر

 

مگر

در گوشه ای از جهان

کسی

به احترام شعر بایستد

 

                                               هشتم مهر