در این مدت اتفاقات زیادی برای افتاده .با یک تصمیم گیری درست تونستم دوباره خودم را احیا کنم.
اهمیت و ارتباط این موضوع با مقوله همیشگی نوشته هایم که در باره شعر است در این است که به طور ناگهانی حس میکنم دایره واژگانی ام نمی تونم بگم گسترده شده ولی می تونم بگم متحول شده.یک سری از کارهام رو حافظ موسوی خوند و نظرش جلب شد. شمس لنگرودی هم ملاقاتی باهاش داشتم کارهامو دید .ماجرای ملاقاتم با شمس را مفصل مینویسم. هرچند که یک ساعت بیشتر طول نکشیدولی موجب شد که منو به نتیجه های تازه ای برسونه .به این ترتیب که انگار باید برای ملاقات با کسانی که تلقی میشود صاحب نظر هستند با شمشیر از رو بسته رفت.کافی است که توی صورتت چین و چروک نباشه و بوی آدمهای دهه چهل را ندهی. بعد ا تو به عنوان نماینده یک نسل بی سواد از خود متشکر رفتار میشه .در این ملاقات این حس عذاب آور انقدر جاری بود که ناچار شدم به او یاد آوری کنم که من یک نفر هستم و به تنهایی آمده ام نه به عنوان نماینده نسل بچه های بعد از انقلاب.گفتگویی بود که مرا به اینجا رساند که باید راه خودم را بروم .بدون احتیاج داشتن به تائید هیچ صاحب نظری.