انگیزه ام برای زنگ زدن به ناشری که مجموعه شعر هایم را به او سپرده ام کم شده است.نیروی بازدارنده ای احساس می کنم.شاید به دلیل این است که نسبت به کارهایم کم اعتماد شده ام.خودم را هم دیگر راضی نمی کند.از دلایلی که موجب این حس شده می تواند به هم خوردن ۲جلسه شعری باشد که به صورت خصوصی برگزار می کردیم.به دلایل پیش پا افتاده ای جلسات به هم خورد. یکی از دلایلش این بود که در گیری های شخصی هر یک از اعضا با خودشان انقدر زیاد بود که نمی توانستند جلسات را از آنقدر جدی بگیرند که بدون تالمات و دل مشغولی ها یشان وارد جلسه شوند.این روحیه جمعی خیلی به من کمک می کرد و به همان اندازه حالا که متلاشی شده مرا آزار می دهد . آزار از این جهت که از خودم می پرسم شاعر ها نمی توانند با جدیت با شعر برخورد کنند و فکر کنندکه موظف به آموختن و تلاش و پیگیری در مطالعه و کار هستند.باید در صدد تشکیل چنین گروهی بربیایم.