چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه از ایمان گله دورم کرد

چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد

وهیچ نیمه ای آن نیمه را تمام نکرد

چگونه ایستادم و دیدم

 زمین به زیر دو پایم

ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد                     /// / دلم برای فروغ تنگ شده بود.حالا که یاد ش افتادم باید بگویم که فضای شعرهای من در زمانی که با تعصب خاصی به فروغ نگاه می کردم  در فضاهای شعر های او بود. البته باید اعتراف کنم که حتی در آن زمان هم هرگز به فرم کارهای او دست پیدا نکردم. آنقدر متاثر بودم از کارهایش که از درک زبان خودم دور شده بودم و واژه های به عاریت گرفته شده از شعر او به کرات در ان دوره از شعرهایم مشهود بود.به ناچار از فروغ فاصله گرفتم نمی توانم بگویم که از فضای او به طور کامل خارج شدم هر چند که در کارهای امروزم با گذشت ۵ سال از آن روز ها دیگر نشانی از او نیست. به هر ترتیب دیگر لای کتابهایش را باز نکردم آنقدر مقاومت کردم که شعر به شکل خودم در من اتفاق افتاد و این خیلی مهم است که بتوانیم به شکل خودمان حرف بزنیم و چقدر عالی می شود که آنقدر به زبان شعرمان مسلط باشیم که همانطور که حرف می زنیم بنویسیم. این یعنی عین سادگی .یعنی عین خود شعر. امروز صدا های بلند و سر سام آور و متنوع دراطراف ما ما را به سمت شنیدن سکوت کشانده است و به همین دلیل است که دیگر نمی شود شعر های شلوغ با تتابع اضافات وپر طمتراق و با زبان پیچیده را شنید و  همان  لذتی را از آن برد که می توان از شعری با زبان ساده با واژه هایی که اگر شاعر باشیم آنقدر با آن زندگی کرده ایم که هنگام کاربرد در شعر به مذاق  و گوش خواننده خوش بنشیند. بی آنکه رنج علیمی را ازکشف معانی برای گشایش رموز متحمل شود . اگر شعر فروغ را همه می توانستند دوست بدارند برای این ویژگی بارزش بود که آنگونه واژه هایی را به کار میبرد که با آن زندگی میکرد و جالب اینکه همه شعر او را دست یافتنی و همزاد خود می پنداشتند در حالی شعر او بسیار رمز آلود و دست نیافتنی است و کمتر کسی به آن دست یافته.