خوب یادم هست که وقتی حس کردم باید استادی داشته باشم که شعرم را سامان بدهد آتشی تا چه اندازه در من اثر گذاشت و راه پیدا کردن زبانم را به من نشان داد.در شعر سالها طول کشید تا به این حس رسیدم ولی در نقاشی همه چیز شکل دیگری پیدا کرد.نقاشی دنیای عجیبی از رنگ و تصاویر است که در من می آید و رسوب می کند.سالها است که هست و من آن را مثل هر اشتیاق دیگری ،به خاطرشعر نادیده گرفتم.چون شعرم را باید پرورش می دادم و هیچ تداخلی نباید رخ می داد.ا حالا عمیقا نقاشی من را در گیر  خودش کرده و در گیر یک سیکل شگفت انگیز که در دوران سکوت در شعر به سراغم می آید. انگار خودش میداند که چه باید بکند.

.