به تازگی برای دو دوست عزیزم  نامه هایی نوشته ام با عنوان مشترک بدرقه.تکرار این عنوان، تکراری تلخ بود که بی پیش بینی حادث شد.یکی بدرقه ای سخت دلهره آور بود و دیگری بدرقه ای همراه با دلتنگی .اما آنچه که از این دو خداحافظی  در من باقی ماند تاکید بر ماندن خودم بود.ایستادن و دیدن رفتن.هر روز در روزنامه ها از این و آن می نویسم و از حال بد حال مردم .و حال خودم که چه کسی می داند چگونه است؟فکر می کنید به دنیای پر حادثه امروز نیمی از روز را به چشم "خبر"دیدن آسان است.در این همه صفحات مجازی جانم از هیچ حادثه ای تازه نمی شود. نه شعرم می برد که چیزی بنویسم و آرام شوم و نقاشی هایم هیچ دوستم ندارند.دوستانم همه گرفتار جان پر جراحتشانند و من با آنان از آرامشی می گویم که خودم ندارم...گویا همه هر صبح در جهدی میشویم که نمی شناسیمش.