امروز را شروع نخواهم کرد

فاجعه بسیار نزدیک است

زنگ در

یاپیامی ز راهی دور

خبری ترسناک و تاریک است

...................................................

خوب یادم هست که این شعر را وقتی نوشتم که کم سن بودم.آن موقع هایی بود که دیگر غزل نمی نوشتم و نا خود آگاه تحت تاثیر نیما یوشیج شعرم به سمت نیمایی رفته بود.این شعر را مثل خیلی از شعر های دیگرم به دلایلی کاملا حسی و شخصی در مجموعه شعر اول و در مجموعه شعر فعلی ام نگذاشتم .

به هر حال  روزهای آخر آذر ماه بود که تلفن زنگ زد و شنیدم که زهره خودکشی کرد.

افتاب است

چند روز مانده به دی

آسمان پشت پلک من مغموم

پنجره ،روشنی ،نور، هوا

باردار حوادثی مسموم

حادثه زنگ زد

صدا یی گفت

خبری ناگوار

او خودش را کشت

پشت کردم به آسمان، دیگر پشت

همان شب راه افتادم برای دیدنش،خودش را از قلاب پنکه سقفی آویخته بود.دفتر خاطراتش را پدرش پنهان کرده بود .گفت در باغچه خاکش می کنم.

این شعر ادامه دارد و این ماجرا هم.اما نمیدانم چرا ناگهان یاد زهره افتادم .شاید برای اینکه این روزها دارم به جوهره زندگی در آدم ها فکر می کنم.به اینکه در یک دوره هایی از زندگی،خود زندگی انقدر ارزش دارد که آدم به کشتن خودش فکر می کند ولی بعد دوره هایی هم هست که به دلیل به یقین رسیدن از این بطلان دچار آرامشی می شوی که دیگر حتی به خودکشی هم فکر نمی کنی.

دیگر اینکه داشتم به جوهره زندگی فکر می کردم در انسان هایی نادر، که عجیب به زندگی عشق می وزند و امیدوارند.یکی از همین انسان ها پس از ۹ سال تحمل زندان سیاسی در مصاحبه اش می گوید؛من هنوز دست کم ۴ تا از این ۹ سال های دیگر را می توانم زندگی کنم و تصمیم دارم خوب زندگی کنم.

از خودم می پرسم چه رازی هست در این جوهره زندگی ؟