از تئاتر بیضایی تا اشکی گوشه چشمش ،از دیالوگ ها و مونو لوگ ها،از آن دوچرخه که تخته سیاه به دوش می گذشت و دوستی که گفت همه نمایش همین دوچرخه است که تخته سیاه را می برد و من فکر می کنم همه نمایش گلی بود در دست افرا که نمی دانست با آن چه کند.

دلبند گوشه های لبخند سرکار می شوی، لبند پسرک مدرسه ای که بد زیر مشت ولگد کوفته شد،دلبند شاهزاده گیج و گول.

امروز صبح از خانه که بیرون آمدم خودم را در همان کوچه تهران قدیمی دیدم  و آن همه سایه

به روزنامه که رسیدم  خودم را دیدم و یادم آمد که در اولین عکس از خودم چهره ام تاریک بود.