در سال  ۸۴ اگر درست به  به خاطر بیاورم-این شعر رانوشتم .امروز که شعر های آماده شده برای مجموعه جدید را مرور می کردم باز بی رحم تر شدم و این شعر را هم از مجموعه بیرون گذاشتم.خوب یادم هست که وقتی آن را برای آتشی خواندم به خصوص  بند دومش توجهش را جلب کرد.به یاد همان روز و به یاد آتشی این شعر را اینجا می نویسم.

 

 

سایه ها

 

سپیدارها

 

راه ها

                تا انتهایی که تویی

 

و  سمت نگاهت

 

اشاره ای ست

 

به افسانه ای

 

که راهش تنها از ابتدای اندام سپیداری ات

 

می گذرد

 

 

نگاه کن

 

 به عبور زمینی من

که خدایان

 

نوزادِ شیر خوار خود را

 

به پستانم سنجاق کرده اند

 

و دو گوشوار از قرص ماه و آفتاب دارم

 

 

نگاه کن

 

 و شفاعت کن