تمام عید را با همسرم در خانه بودیم.چند کار کوتاه نوشتم که باید تمامش کنم.زیاد فکر کردم و بیشتر در فیلمنامه ای که علی رویش کار می کردم مشاوره می دادم.به مراحل ساختش فکر کردیم و برنامه اش را ریختیم.اینها قسمت های خوب تعطیلات بود.تحمل قسمت های ناخوشایندش را مانند همیشه مدیون  همراهی دوستانه و  درک عمیق او از تالماتم هستم و دیگر اینکه باز در نهایت افسردگی ام از طولانی شدن آسمان خاکستری  ترغیبم کرد که دست کم از نوشتن شعر ناامید نشوم . اتوود هایی بزنم که شادم از اینکه خیلی خوب از آب در آمد. بعضی از این اتود ها را در یادداشتی که برای روزنامه آماده کرده ام آوردم.

یادداشتی که نوشتم برای نخستین صفحه روزنامه در سال جدیداست .متن آن را اینجا

ا می گذارم.

 

یادداشتی بر سیزده روز باران

 

زمستان که برود، باغچه خودش می‌فهمد

 

شبنم آذر

 

سال نو، شعر نو. نوزایی و نوروزی که انتظارش را می‌کشیدم  امسال چیزی نیست جز قراردادی که تنها در اندیشه‌ام دو روز را از یکدیگر جدا می‌کند. یکی را از آن سالی رفته و دیگری را برای سال آینده و چیزی نیست جز مجموعه روزهایی که به دنبال سال گذشته می‌آیند.

 

کارت تبریک‌های مشابه، نامه‌هایی که سال‌هاست نمی‌رسند، پیام‌های کوتاه تلفنی که به یکدیگر شبیهند و بیشتر به ما شبیهند که شبیه هم شده‌ایم؛

 

کلمات بی‌سرنوشت

 

دهانی که نیمه باز می‌ماند

 

تا شبیه صخره روبه‌رو شود

 

سال نو به شعر نو فکر می‌کنم. به نویی، که آیا هر چیزی در آغاز زایش کهنه برمی‌آید که در نهایت کهنه نامیده می‌شود؟ نه، که هر نویی از کهنه‌ای برمی‌آید و بوی کهنه نامه‌نگاری برایم نو می‌شود؛ قدیمی‌ترین شکل نگارش مکنونات قلبی انسان‌ها، وقتی که هنوز نام ادبیات را به خود نگرفته بود. به نام‌ها فکر می‌کنم، به نامه‌ها، به کتابنامه‌ها، کتابنامه‌های نیما یوشیج را باز می‌کنم؛

 

تهران

 

7 حمل 1302              28 مارس 1923

 

لادبن عزیزم

 

... نوشته بودی که بهار است و باید خوشحال بود. با این خوشحالی سروکاری ندارم اما به اینکه در این موسم پر از نشاط باید به قلب مصیبت‌زده‌ خودمان و دیگران نگاه کنیم، با هم به یک عقیده‌ایم.

 

... هرگز گردش زمین و موسم تبدیل یافته، کسی را خوشحال نمی‌کند. قلب است که ایجاد آن می‌نماید.

 

نامه‌ای دیگر:

 

5 حمل 1304

 

لادبن عزیزم

 

گل سرخ نزدیک است. پرنده می‌خواند.

 

... با قوه شعر و خود را به بی‌خیال زدن بهار را با قلبم آشتی می‌دهم.

 

... فقط یک چیز در محرومیت مرا تسلی می‌دهد که کیسه خیالم را با فروتنی در مقابل ناحق و تملق نزد مردم و دوستی با متمولین پر نمی‌کنم و برای مشهور شدن اسم خود، قلبم را ذلیل نکرده زیر پای هیچ‌کس نمی‌گذارم!

 

سال نو، شعر نو، از زمستان که تمام نمی‌شود، برف در بهار همه را غافلگیر می‌کند، سرما می‌زند درست در لحظه بلوغ سبزه‌ها. 13 روز برف و باران می‌بارد. به یاد رمان «صد سال تنهایی» می‌افتم؛-چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بارید، در آن مدت لحظه‌هایی هم بود که باران ریز می‌بارید- و دعای پایانی فصل باران. نامه دیگری از نیما در 13 فروردین 1308 به «ارژنگی»؛

 

امروز سیزدهم است. سیزدهمین روزی که جمشید، عید گرفت. مثل اینکه بگویند یازدهمین روزی که کلاهش کج بوده.

 

با این نوع افکار خود را مسخره و طبیعت را نافذالحکم ساخته و آتیه را بازیچه قرار داده‌اند. از این فکر ثانوی که فکر می‌کنم عید غلبه گرما بر سرماست، لبخند می‌زنم.

 

و شنبه 28 فروردین 1310 – آستارا

 

به نجات‌زاده

 

... این انسان، که می‌گویند مختار است، چندان مختار نیست. مالکی به جز این قالب خاکی خود دارد، به پاهای او سنگ و ریسمان بسته‌اند، برای اینکه به هر طرف رو می‌آورد آن ریسمان و سنگ مانع باشند. همه دوندگی و جهد او، حرکت پرگار در اطراف مرکز است.

 

سال نو، شعر نو؛ شبیه هم شده‌ایم. جیب‌های کوچکمان هر روز از رازهای بزرگ پر می‌شود، به پستو می‌رویم و در گنجه چفتشان می‌کنیم. در بعضی نیز جیب‌های بزرگ از رازهای کوچک پر می‌شود... شبیه امروزمان شده‌ایم. شبیه دیروزمان؛ که جهان در کار کتمان انسان است. به سال نو فکر می‌کنم و به شعر که تا چه اندازه از پس کار برمی‌آید؛ از پس کار اندیشه مردمان؛

 

در تاریکی درخت وهمش برده

 

از نگاه من هیچ نمی‌داند

 

مثل جهان که از انسان

 

تمام تلاش در جهت جلب نگاه جهان هستی است به حضور انسان، در حالی که جهان هیچ‌گاه حضور انسان را موجه نکرد و مرگ هنوز جوان است. چهره دوستان را آستر می‌کشد و بی‌شکل می‌کند؛ سالی که گذشت اما مرده‌هایمان را که برپای قلمشان ایستاده بودند به گورستان بردیم و خاک تسکین‌دهنده، تحقیر مرگ را از خاطرمان پاک کرد و نیز سالی که گذشت شاعرانی به دنیا آمدند که از آنها تنها همین را می‌دانیم و از تقدیرشان نیز اذانی را که در گوششان خوانده شد. که باز هر واژه نو اگر چه متضاد کهنه است اما آیا چیزی در آغاز زایش کهنه برمی‌آید که در نهایت کهنه نامیده شود. جواب منفی است. هر نویی از کهنه‌ای برمی‌آید و انسان نو در سال نو محصول واژه نو و کهنه نیست که محصول سخن خویش است.

 

زمستان که برود باغچه خودش می‌فهمد؛ هر چیز مرده‌ای که به زندگی برمی‌‌گردد درد می‌کشد و هر چه نوتر بشود بیشتر کیفر می‌شود تا سرانجام در جایگاه خود بایستد.

 

سال نو را آغاز کردیم. سهمی را به جان ریش و خویش می‌کشیم و هر چه داریم پیش.