کتاب تازه ام محصول همین رنج های مشترک و دودیدن های با هم است که آزادی کوچکی بود.....
این دستمال را بگیر
چروکهای پیشانیات را پاک کن
یک روز با هم
گوری برای مرگ میکَنیم
بعد
همه چیز را
سر جای خودش میگذاریم
همه چیز را ...
این عکس ها را پشت نویسی کنید
این عکس ها
سالها را پس می گیرند
دو نفر
به سبک یک فاجعه
می ایستند در برابر دوربین
به هم دست می دهند
جیب هایشان از آمار مرگ و میر پُر
سرهایشان
از تیتر های درشت راست
این عکس ها
عکس های امروزند
مردم خانه هایشان را عقب می کشند
به عرض خیابان های گمنامی که می دوند در طول شهر
تحریم نور و نمک و سلاح
پاهای لاغر و چشم های از کاسه در
انگار
چیزی سقوط کرده باشد
این عکس ها
سال ها را به جلو می اندازند
تاریخ سر فرو می آورد از این عکس ها
در عکس بعدتر
در ازدحام
انسان شکل خودش را از یاد برده است
مهر 84
از مجموعه شعر "هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست"
حرفی نیست
حرفی نیست
نه با منی که گذشت، سیاه
لای حروف و هجاها
نه با شما که یقین دارید
و روزهای ابری ساکت را
به لحظههای راکد فردا
تسیلم میکنید
ما زندهایم وُ ستونهای سنگی مرگ
بر داربست خونیمان
رشد میکند
و خس خسِ خاطراتِ خراب
نیشخندِ دردناکِ دریغ
ما زندهایم وُ هنوز
حرفی نیست
نه با تنی که تنزده از من
نه با تویی که با دهان دروغ میخندی
تنها میتوانم رویایی بسازم
نه
هیچ نمیتوانم
نه آهنگرم
نه نجار
نه میتوانم میخی بکوبم
نه پُتکی دارم
تنها میتوانم رویایی بسازم
پنجرهای بارانی
دری بیقفل
و لنجی بیلنگر
برای کسی
که به حبس ابد محکوم است
توقف
«توقف»
تهیتر از خانهای که ترکش گفتهاند
تهیتر از ته ماندههای یک جشن
تهیتر از جای خالی یک دندان
و لبخندی که دیگر زیبا نیست
تهیتر از دری نیمهباز رها شده
دستی که برای گرفتن چیزی
در هوا معطل مانده
پرچمی پوسیده
رنگ و رو رفته
کهنه
به روزهای رفته نگاه میکنم
به رنگهای پریدهی عکسهای قدیمی
به لبخندهای جوان
دستهای جوان
درختهای جوان
که فوارههای سبز صامت بودند
به ذغال گداخته گلهای رز
به ذغال گداخته قلبم
به ذغال گداخته لبهام
و دهانی
که هنوز خندیدن را از یاد نبرده بود
ستون
هر چند استوار
خانه
سرانجام فرو میریزد
صداها
سرانجام به سکوت ختم میشوند
و سایهها
به دورن اشیا باز میگردند
فردا
حریصانه
نفس میکشد
و این ساعت قدیمی
که صورت سفیدش را
به هوای سرد اتاق چسبانده
تمام عمر
به سکوت میان دو تیک تاک فکر میکند
فروردین 89-هند
مرگ باشکوه شاعر
تقدیم به مرگ با شکوه شاعر منضور خاکسار که زمستان را برای همیشه از آن خود کرد
............
پس زندگی
مرا
در جایی از زمستان
فراموش کرد؟
فراموش کرده بودم
آستین امروز
اشک های دیروز را
پاک نمی کند
فرشته مهربان آمبولانس
فرشته مهربان آمبولانس
فرشته مهربان آمبولانس
صدای ممتد آژیرت کجاست؟
روی این خاک
دموکراسی
گلوله خورده است
و مجسمه بی سر انقلاب
لای جسدها
دنبال کلاه گمشده اش می گردد
فرشته مهربان آمبولانس
زخمی ها
خون شان را
با تکه پاره های پرچمشان
بند می آورند
و هیچ کس نیست
کمر شکسته آزادی را
گچ بگیرد
ما
تنها ماندیم
فرشته مهربان آمبولانس
ما
تنها ماندیم
و
جای تو خالی ست
تا زندگی را
به بدن های نیمه جان
بخیه کنی
تا روی پلک های بسته صلح
ملافه سفید بکشی
روی این خاک
بالای سر کُشته ها
مرگ هق هق می کند
و صدایی آرام
زیر گوشش می گوید
مَرد که گریه نمی کند
آه
فرشته مهربان آمبولانس
بهمن 88
سکوتمان را کشتند
تنی را که با دهان به خیابان کشانده بودیم
دستی را
که سلاح سردمان بود
صدایمان را کشتند
نه
ما هیچ چیز را پنهان نکرده بودیم
نه در جیب ها
نه در مشت
نه در دهان خالی مان
تنها
چراغی می خواستیم
که تاریکی این بغض را روشن کند
دستی
که اشک هایمان را
به گوشه دستمالش
پس دوزی کند
کلامی که ناممان را به یاد آورد
نه
ما هیچ چیز را پنهان نکرده بودیم
سکوتمان را کشتند
حنجره ای را
که جهان کوچکمان بود
تکه نوری
که به گلویمان چسبیده بود؛صدایمان
صدایمان را کشتند
چقدر می توانیم صبور باشیم؟
تا دستی
که تنور جنگ را گرم می کند
روزی
در دهان صلح نان بگذارد
چقدر می توانیم صبور باشیم؟
برای مرده ها شمع بسوزانیم
و در دستهای زندگی
ها کنیم
صبرمان
صبرمان را کشتند
زیبایی سکوتمان را
نه
ما زیباییم
لبخند سرخی هستیم از زخم
برتن مرده جهان
گلی هستیم
که فردا
خواهد شکفت
گورم را با خودم بر می دارم
در چمدانم
و اندوه هایم را
یکی یکی بسته بندی می کنم
نه
زندگی
دلخوشی ساده لوحانه ای ست
لبخندی ست
از سر رضایت و تسلیم
که بر چهره ام نمی نشیند
بوسه های تو را بر می دارم
در چمدانم
می ریزم در جعبه نقره ای کوچک
و اتاقمان را می پیچم در شالم
و تو
ای خدای مهربا
تو بمان
فقط برای همین جهان!
هندوستان/ریشی کیش
موضوع برگشتن به خانه هایمان نیست.موضوع یک لحظه قبل از اصابت گلوله است،فقط یک لحظه...
سقوط آزاد
برای ندا آقا سلطان ولحظه ای مانده به صعود آزادش
تنها
چند قدم
جلوتر از من می دوید
پیش از آنکه
سقوط کند
روی خیابان آزادی
آزادی
زیباست
حتی
وقتی سقوط آزاد می کنی
روی مرگ
حتی
وقتی
روی خون خودت
سرد می شوی
گلوله ها!
گلوله های عزیز
لطفا
به پوکه هایتان برگردید
ما نیز
به خانه هایمان بر می گردیم
درختان شهر
باتوم میدهند
در فصل میوه های تابستانی
وما
چایمان را
با گاز اشک آور دم می کنیم
سلاح من اما
چاقوی دسته سیاه آشپزخانه است
هر شب
قاتل درونم را
به رختخواب می برم
و هرصبح
ملافه خونی میشویم
20/تیر/88
|
||||||||||||||||||||||
تمام این روزها یی که بر من می گذرد ....سراسر اضطراب و هراس و خشم است.خشمی که صورتم را در خودش مچاله می کند و انگار که این چروک به هیچ لبخندی گشوده نمی شود.
این روزهای عجیب پیش از آن که واقع شود در من فوران می کرد و فرو می ریخت در روزهایی که در سفر هند بودم و روزهای قبل از آن شعر هایی نوشتم که هیچ نمی دانستم از کجا در من آمده است .فقط می نوشتم و منتظر بودم .آخرین نوشته ام برای زنی بود که خونش ریخت کف خیابان.......
امروز می فهمم که کابوس هایی که در _ریشی کش-می دیدم چه روزهایی را پیشگویی می کرد.
به باریکه سرخ خون زنی
که به سمت حاشیه خیابان می رفت
فرو بروم در بالشم
مچاله شوم در ملافه ام
زنگ ساعتم بشوم
تکرار بشوم در نحسی بیدار شدن
که خواب
شنیدن خبرهای تلخ را
به تاخیر می اندازد
که خون خفته
خروشان نمی شود در خواب
را ه خودش را می رود آهسته
اما
خبر این بود
خون سرخش ریخت کف خیابان
88/3/15ریشی کش-هند
5/j/2009 / jun
یک توصیه به دیکتاتورها
شما
اگر می خواهید
شقیقه تان را از گلوله خالی کنید
کافی ست
چند قدم به عقب برگردید
ودرست
در لحظه شلیک
بایستید
دموکراسی یعنی همین
که تپانچه پدر بزرگ را
مثل جانوری تاکسی درمی شده
به موزه ببری
و این جهان مجهز به دور بین مدار بسته را
به قصد قدم زدن در جهان بهتری
ترک کنی
شرح حال یک دیکتاتور
جنونِ قناری داشت
گُل را
ابتدای گلوله خواند و
ماشه را زودتر کشید
و بوی عطر پراکنده در هوا
اورا به یاد هیچ چیز نیانداخت
جنونِ قناری داشت
بر جناقِ درختان ِباغ قفس می ساخت
وَ جُغد وُ قناری را جُفت می انداخت
وَ جیغ می کشید
31|1|88
مجموعه شعر"هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست "رونمایی می شود
تازه ترین سروده های شبنم آذر در کانون فرهنگی رنگ واژه از سوی علیرضا بهنام،بهاره رضایی ،علی مسعودنیا ،محمود معتقدی،پویا عزیزی و روجا چمنکار نقد و بررسی خواهد شد.
در نیمه دوم این برنامه نیز شبنم آذر به شعر خوانی می پردازد.
این نشست ساعت 17 امروز3/3/88 برگزار می شود.
ورود برای عموم آزاد است.
قربانی
بر می گردم که خودم باشم
که ابراهیم خودم باشم
پایم را روی خار بگذارم
وبه صخره ای برسم
که هیچ بره ای پشت آن نیست
می آیم
که ابراهیم خودم باشم
بی ردای سفید
با همین شکل وشمایل امروزی
وبا موهایی که از فرط آفتاب بلوند شده اند
می روم
که ابراهیم خودم باشم
با همین چاقوی دسته سیاه آشپزخانه
که تیز شده است
و از میان مردم که می گذرم
در چهره ام چیزی هست
که کسی را نمی ترساند
می ایستم
انگار تنها منم که می ترسم
تنها منم که می دانم
چگونه می شود
بی اسماعیل و بی بره
ابراهیم خودم باشم
آبان87
سفر به کویر
نوشتن برایم دشوار است اگر به شعر نیاید،مانند گفتن.
از همین دست سکوت کویر بود که برایم خواستنی شد ،از بس که آشنا بود...و انگار از همین جاده است که می روم.جاده ای میان رمل ها.جاده ای که هیچ ردی بر آن
نمی ماند
و ما که به شکل پرنده می میریم
نگاهمان به آسمان
جور دیگری ست

مجموعه شعر "هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست" از سوی نشر ثالث منتشر شد.
